سایت صدف نیوز- شماره مجوز: 83030

Category: یادداشت ها و مقالات

باید سر ترامپ را شیره می مالیدیم

باید سر ترامپ را شیره می مالیدیم

سفر ترامپ به چین

ترامپ رییس جمهور آمریکا در سفر به چین هیچ دستاورد ملموسی نداشت و می توان گفت دست خالی برگشت.

مقامات چین با برگزاری مراسم استقبال و ضیافت شام باشکوه، وی را فریب دادند و به هیچ یک از خواسته های رییس جمهور آمریکا عمل نکردند.

ترامپ کم خرد، متوجه کلاهی که بر سرش رفته نشد و خوشحال و راضی از چین برگشت و ادعا کرد که «شی جین پینگ» رییس جمهور چین، با وی در بسیاری از مسائل جهانی توافق دارد.

به نظر من سیاست زیرکانه چین در رفتار با ترامپ متکبر و وحشی، می تواند موجب دفع شر از سوی آمریکا نسبت به منافع کشور چین باشد.

کاش جمهوری اسلامی ایران هم از ابتدا در رفتار با ترامپ چنین سیاستی را در پیش گرفته بود که از بروز جنگ بین ایران و آمریکا و ناامنی در منطقه جلوگیری شود.

ترامپ موجودی خودخواه و مغرور است و تمایل دارد که به طور دائم از وی تعریف و تمجید کنند و به او احترام بگذارند. اگر کسی در برابر او بایستد و مخالفت کند تحمل نخواهد کرد و متوسل به زور و خشونت خواهد شد.

لذا بایستی مانند چینی ها، ما نیز از راه فریب وارد می شدیم و سر او را شیره می مالیدیم. البته اکنون دیگه کار به جاهای باریک کشیده شده و جمهوری اسلامی نمی تواند چنین رفتاری را با ترامپ داشته باشد. تن دادن به خواسته های فعلی ترامپ مایه سرافکندگی ماست و اکنون راهی جز جنگیدن با آمریکا نداریم.

به قلم: حسین فریدونی

ساعت: ۰۶:۳۲ بعد از ظهر - ۱۴۰۵/۰۳/۰۴

بازدیدها: ۵۷

رنج های زندگی در سایه‌ی جنگ

رنج های زندگی در سایه‌ی جنگ

جنگ

جنگ و خشونت، زخمی عمیق بر پیکره انسانیت است. هیچ واژه‌ای نمی‌تواند سنگینی این درد را توصیف کند و هیچ توجیهی قادر به پوشاندن زشتی آن نیست. این تجربه، همواره تلخ و ویرانگر است.

اما در دل همین تاریکی، یک حقیقت گران‌بها به ما یادآوری می‌شود:

«حیات، چقدر شکننده و چه اندازه باارزش است.»

وقتی هر روز با مفهومِ «نبودن» و «از دست دادن» روبرو می‌شویم، ناگهان قدر «بودن» را بیشتر می‌فهمیم.

البته این به هیچ وجه به معنای توجیه یا عادی‌سازی فاجعه نیست؛ بلکه تلاشی است برای یافتن معنا در دل رنج. یک مکانیسم دفاعی انسانی برای حفظ امید و تاب‌آوری.

شاید بزرگ‌ترین درسی که می‌توان از این دوران سخت گرفت.

امیدواریم پس از عبور از این طوفان:

مردمانی باشیم که «زندگی کردن» را عمیق‌تر از گذشته بلد است.

نسلی که می‌داند صلح، امنیت و سلامتی، بزرگ‌ترین نعمت‌ها هستند و

انسان‌هایی که می‌دادند زندگی، در ساده‌ترین و اصیل‌ترین شکلش، خود بزرگترین موهبت است.

به قلم: نیما نوریان

ساعت: ۱۱:۲۹ بعد از ظهر - ۱۴۰۵/۰۱/۱۱

بازدیدها: ۱۷

روایتی از واقعه تلخ خیابان دانشگاه بندرعباس

روایتی از واقعه تلخ خیابان دانشگاه بندرعباس

روایتی از واقعه تلخ خیابان دانشگاه

صدف نیوز/ چند روزی بود خواب درست‌وحسابی نداشتم از آن شب‌هایی که انگار چشم‌ها حاضر نیستند لحظه‌ای آرام بگیرند همه‌چیز از وقتی شروع شد که به اصرار اهل خانه فرش ۱۲ متری را جابه‌جا کردیم کاری که از همان اول گفتم من دیگر جوان دیروز نیستم، اما کی گوش کرد؟ نتیجه‌اش شد کمردردی سمج که رهایم نمی‌کرد.

پنج‌شنبه، ۶ فروردین درد امانم را بریده بود و خواب از سرم پریده بود تصمیم گرفتم مقداری قدم بزنم تا شاید آرام بگیرم. ساعت ۳:۴۷ صبح از خانه زدم بیرون در هوای ساکت بامداد و خیابان‌های خلوت انگار قصه‌ای در دلشان داشتند تا خود دانشگاه حدود پانزده دقیقه راه رفتم و بعد گفتم همین مقدار هم تا چهارراه نخل ادامه بدهم.

چند جوان کمی جلوتر از چهارراه دانشگاه با شور و شوق از چیزی حرف می‌زدند صدایشان در فضای خالی آخر شب می‌پیچید  اما گوشه‌ای از ذهنم جای دیگری بود. صدای جنگنده از بالای سر می‌گذشت سنگین و بی‌قرار با خودم گفتم لابد خبری در راه است.

ناگهان دو انفجار پشت سر هم، با فاصله تنها چند ثانیه به زمین خورد. بی‌اختیار روی زمین پهن شدیم انگار زمین امن‌ترین جا بود لحظه‌ای بعد فهمیدم همه اطرافیان ناپدید شده‌اند می‌خواستم صحنه را ترک کنم، اما چیزی درونم اجازه نداد. همان تصمیم ناخودآگاهی که آدم گاهی بدون فکر می‌گیرد، باید کمک کنم.

← ادامه خبر …

بازدیدها: ۱۲۵

ایرانیان از برگزاری آیین نوروز حتی در جنگ غفلت نمی کنند

ایرانیان از برگزاری آیین نوروز حتی در جنگ غفلت نمی کنند

نوروز در جنگ

در آستانه «نوروز باستانی» هستیم و امسال نیز مانند برخی مقاطع در تاریخ پرفرازونشیب میهن، شرایط ویژه‌ای بر کشور حاکم است؛ بار دیگر عفریت جنگ بر «ایران کهن» ظاهر شده و فضای جامعه را پر از رنج کرده و بر دردهای سالیان اخیر مردم افزوده است. ایرانیان در گذر هزاره‌ها، روزهایی از این‌دست را دیده و پشت سر گذاشته‌اند و آنچه در پایان برجای مانده، «ایران» و آیین‌های کهن و میراث این مرزوبوم بوده است.

اگرچه جنگ، رخداد تلخی است و ممکن است جان‌های بی‌گناهی را بگیرد و فجایعی به‌بار آورد، اما یکی از جلوه‌های «تاب‌‌آوری» جامعه این است که حتی در شرایط سختی چون جنگ نیز بتوان برگزاری، بزرگداشت و وفاداری به آیین‌ها و رسوم را در آن مشاهده کرد؛ روشن است که در چنان اوضاعی، منظور از این جریان زندگی، یک جریان طبیعی و عادی نیست که خیلی چیزها در آن، روال همیشگی خود را داشته باشد، بلکه منظور این است که با وجود دشواری‌ها و رنجی که همراه آدمیان است، باز هم بتوان به‌جاآوردن رسوم‌ ملی، رفتار ملت بر پایه فرهنگ و ارزش‌های کهنی چون ایثار، عاشق‌شدن انسان‌ها و نمونه‌هایی مانند اینها را – حتی به‌صورت محدود یا متناسب با شرایط – به چشم دید. و عمده «ملت ایران» نشان داده‌اند که به آیین‌های ملی خویش وفادار هستند.

← ادامه خبر …

بازدیدها: ۲۴

روزگار غریبی ست فرزندم؛ به هوش باش!

روزگار غریبی ست فرزندم؛ به هوش باش!

مدرسه دخترکان معصوم مینابی

شنبه ۹ اسفند ماه ۱۴۰۴ بود. همزمانی ماه مبارک رمضان و برنامه های استقبال از بهار طبیعت، حال و هوایی خاص به مدرسه بخشیده بود. در کلاس مشغول تدریس بودیم که ناگهان دشمن صهیونیستی – آمریکایی، کشور عزیزمان را آماج حملات ناجوانمردانه قرار داد. آن هم  مثل جنگ دوازده روزه در وسط میز مذاکره‌ای بین المللی، و ما درگیر جنگی ناخواسته شدیم.

این روزها که آسمان کشورمان در رقص نور موشک‌های خودی و اجنبی است. این روزها که رهبر عزیزمان بعد از سال‌ها مجاهدت در راه وطن، توسط پلیدترین افراد بشر به شهادت رسید و ما داغدار پدری فرزانه و بزرگ هستیم. این روزها که به وحدت و همدلی بیشتر در ایران سرافرازمان نیاز داریم. خواستم با تو سخن بگویم. تو که آینده ساز این مرز و بومی و تمام تمرکز دشمن بر تو، فرزند نوجوانم معطوف شده است. با هر وسیله‌ای که بتواند؛ شبکه‌های ماهواره‌ای خود، فضای بازمجازی وطنی، انسان نمایانی دروغین در قالب دوست، بی تفاوتی بعضی مسئولان و مدیران، بعضی خانواده ها که نتوانستند ارزش خاک پاک وطن را از آغازین روزهای تولد در گوش تو هجی کنند.

← ادامه خبر …

بازدیدها: ۳۴

به یاد دخترکان زیباروی ایران زمین در مدرسه میناب

به یاد دخترکان زیباروی ایران زمین در مدرسه میناب

  … و اینک جهان اشک می ریزد

“بابا!… بابایی!… باباجونم!…”

اینک و درست در این لحظه، صدای ناله دختربچه ای از زیر خروارها خاک و سنگ و آهن و سیمان و آوار به گوش می رسد؛ ناله ای تکان دهنده که نگاه مرا به سوی خود فرا می خواند و ناگهان کوهی از یخ و سرما همه وجودم را در بر می گیرد؛ در چند قدمی خود، دست کوچک کودکی را می بینم که به سویم درازشده و هراسان و ملتمسانه به چشم هایم نگاه می کند و مرا به یاری می طلبد.

دختربچه ای با کیفی کوچک و خونین-که عروسکی زیبا و خندان به آن نصب شده است-در زیرِ خاکِ کلاسی ویران شده، در حال جان دادن است و هر لحظه به مرگی دلخراش نزدیک و نزدیک تر می شود. کوهی از مصالح سنگین ناشی از انفجارهای مهیب و وحشتناک موشک، جسم کوچک کودک را در خود پنهان کرده و در پس گرد و غبار فضا، تنها دو چشم زیبا و گریانش به من خیره شده است.

با دیدن نگاه کودک بی گناه سرزمینم، به شدت بر خود می لرزم و دریایی از بُغض در گلو و اشک در چشمانم لانه می کند.

اینک نه تنها من که گویی همه جهان اشک می ریزد و زمان برای لحظاتی متوقف می شود…

← ادامه خبر …

بازدیدها: ۷۸۴