روزگار غریبی ست فرزندم؛ به هوش باش!

مدرسه دخترکان معصوم مینابی
شنبه ۹ اسفند ماه ۱۴۰۴ بود. همزمانی ماه مبارک رمضان و برنامه های استقبال از بهار طبیعت، حال و هوایی خاص به مدرسه بخشیده بود. در کلاس مشغول تدریس بودیم که ناگهان دشمن صهیونیستی – آمریکایی، کشور عزیزمان را آماج حملات ناجوانمردانه قرار داد. آن هم مثل جنگ دوازده روزه در وسط میز مذاکرهای بین المللی، و ما درگیر جنگی ناخواسته شدیم.
این روزها که آسمان کشورمان در رقص نور موشکهای خودی و اجنبی است. این روزها که رهبر عزیزمان بعد از سالها مجاهدت در راه وطن، توسط پلیدترین افراد بشر به شهادت رسید و ما داغدار پدری فرزانه و بزرگ هستیم. این روزها که به وحدت و همدلی بیشتر در ایران سرافرازمان نیاز داریم. خواستم با تو سخن بگویم. تو که آینده ساز این مرز و بومی و تمام تمرکز دشمن بر تو، فرزند نوجوانم معطوف شده است. با هر وسیلهای که بتواند؛ شبکههای ماهوارهای خود، فضای بازمجازی وطنی، انسان نمایانی دروغین در قالب دوست، بی تفاوتی بعضی مسئولان و مدیران، بعضی خانواده ها که نتوانستند ارزش خاک پاک وطن را از آغازین روزهای تولد در گوش تو هجی کنند.
تمام تلاش دشمن سوق دادن تو به سمت ظواهر و مادیات دنیوی است فرزندم؛ تا تو کمتر به تغییر و تحولات اطراف و هویت ملی و مذهبیت فکر کنی و زیبایی را در زلفهای برباد داده، ناخنهای کاشته و عملهای غیرملزوم در سنین نوجوانی ببینی و خوشبختی را در آنسوی مرزها جست و جو کنی.
کاش اجازه می دادی و خستگی، جبهه گیری و بی تفاوتی چهره ات را در کلاسهای درس نمیآزرد تا بیشتر برای تو بگویم. از وطن و رهبری که خار چشم دشمنان بود. کاش از اهتمام او به پیشرفت ایران و پیگیری افتخارآفرینیهای جوانان ایرانی گفته بودم. فرقی نمیکرد جوانی مدال المپیاد نجوم را به گردن بیاویزد و یا در میدان کشتی بدرخشد. کاش با هم سرکلاس وصیت نامه سردار دلها را در حمایت از حکیم دوران مرور کرده بودیم. کاش از بچههای رمان خوان کلاس پرسیده بودم کدام یک از شما کتابهای دُن آرام، جین ایر، خانواده تیبو، آسیاب کنار فلوس، ورق پارههای زندان، هفت جلد مارسل کروز، ماکس وبر، چشمهایش و… را خوانده است؛ او همه را خوانده بود. کاش گفته بودم او درآخرین سخنرانیاش همه ما را بخشید. کاش زمان به عقب بر می گشت که بیشتر با هم از رهبر شهیدمان میگفتیم.
ولی هنوز هم دیر نشده و ماهی را هر وقت از آب بگیریم تازه است. در فرداهای روشن امید، در کلاس ادبیات حرف های بسیاری برای گفتن دارم فقط انگیزه و ذوق گفتن به من بده فرزندم که «مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد.»
از عشق و عرفان مردان بی ادعای وطن، از ساده و عارفانه زیستن و واله و عاشقانه پرکشیدنشان برای تو میگویم. از ادبیات ایرانیان اصیل، که طومار شه نمایان را برچیدند. از رهبری که یک ایرانی به تمام معنا بود.
از فرهنگ کهن دیارم که کم نپرورید از این دست رستم دستانی که حماسهها آفریدند و کاری کردند کارستان. از مردمی که باید سالها بگذرد تا بفهمند چقدر پشتشان به پدری مهربان گرم بود و کمتر قدر دانستند. از گرگانی باید بگویم که برای پاره پاره کردن تن خسته وطن، دندان تیز کردهاند و اوّلین محموله کمکهای آنها برای آزادی دختران و پسران ایرانی، به نشانی مدرسه دخترکان معصوم مینابی پست شد. داغی سنگین که مادران و ملت ایران هرگز فراموش نخواهندکرد.
فرزندم!
مردترین مردان ایران زمین همچون سورنا راه را بر دشمن بستهاند و بعد از شهادت، پرچم را به دیگری میدهند تا ماجرای اسکندر و مغول در ایران امروزمان تکرار نشود. یادت هست چقدر از ویرانگری های قرن هفتم و دوران حمله مغولان برایت گفتم. اکنون ما در سرنوشت سازترین ثانیه های این کهن بوم قرار گرفتهایم و تاریخ بعدها قضاوت خواهد کرد که در کدام سمت درست ایستاده ایم.
با تو هستم فرزندم! امروز روز شِکوِه و شکایت نیست. روز شادی خام آمدن فرشته نجات صهیونی – آمریکایی نیست. روز دفاع از مرزهای وطنیست که ممکن است طعمه کفتارها بشود. روز بصیرت و آگاهی توست. روزیست که باید به سلاح علم مجهز شوی و سنگر مدرسه وطنت را حفظ کنی.
فرزندم!
پای کار ایران بایست. قبل از اینکه دشمن مست و دیوانه بر استخوانهای وطن ایستاده، قهقهه مستانه بزند و حیثیت ایران هفت هزارسالهمان را زیر پا بگذارد. سرنوشت تلخ دختران و پسران عراقی و سوری را زیر دستان پلید داعشان زمان بخوان. شاید اندکی بیشتر قدر آرامش و امنیت وطنت را بدانی.
به تو و آیندهات در این خاک، در این مزرعه پاک امیدوارم. هر چه میخواهی در همین وطنت جستوجو کن و خودت را برای ساختن ایرانی آباد و سربلند آماده کن. این گوی و این میدان. ایران آیندۀ ما چشم انتظار توست فرزندم. قدم بردار!
به قلم: راضیه افاضل
ساعت: ۱۱:۲۶ بعد از ظهر - ۱۴۰۴/۱۲/۲۸
بازدیدها: 34





آخرین دیدگاهها