روایتی از واقعه تلخ خیابان دانشگاه بندرعباس

روایتی از واقعه تلخ خیابان دانشگاه
صدف نیوز/ چند روزی بود خواب درستوحسابی نداشتم از آن شبهایی که انگار چشمها حاضر نیستند لحظهای آرام بگیرند همهچیز از وقتی شروع شد که به اصرار اهل خانه فرش ۱۲ متری را جابهجا کردیم کاری که از همان اول گفتم من دیگر جوان دیروز نیستم، اما کی گوش کرد؟ نتیجهاش شد کمردردی سمج که رهایم نمیکرد.
پنجشنبه، ۶ فروردین درد امانم را بریده بود و خواب از سرم پریده بود تصمیم گرفتم مقداری قدم بزنم تا شاید آرام بگیرم. ساعت ۳:۴۷ صبح از خانه زدم بیرون در هوای ساکت بامداد و خیابانهای خلوت انگار قصهای در دلشان داشتند تا خود دانشگاه حدود پانزده دقیقه راه رفتم و بعد گفتم همین مقدار هم تا چهارراه نخل ادامه بدهم.
چند جوان کمی جلوتر از چهارراه دانشگاه با شور و شوق از چیزی حرف میزدند صدایشان در فضای خالی آخر شب میپیچید اما گوشهای از ذهنم جای دیگری بود. صدای جنگنده از بالای سر میگذشت سنگین و بیقرار با خودم گفتم لابد خبری در راه است.
ناگهان دو انفجار پشت سر هم، با فاصله تنها چند ثانیه به زمین خورد. بیاختیار روی زمین پهن شدیم انگار زمین امنترین جا بود لحظهای بعد فهمیدم همه اطرافیان ناپدید شدهاند میخواستم صحنه را ترک کنم، اما چیزی درونم اجازه نداد. همان تصمیم ناخودآگاهی که آدم گاهی بدون فکر میگیرد، باید کمک کنم.
بازدیدها: ۱۲۵










آخرین دیدگاهها