آنچه از ما به یادگار میماند …

آنچه از ما به یادگار میماند
در ستایش «بودن»
گاهی فکر میکنم بزرگترین اشتباه انسان امروز این نیست که کم دارد؛ بلکه این است که فرصت نمیکند از خود بپرسد چه هست.
از نخستین روزهای کودکی، ما را برای «داشتن» تربیت میکنند. باید نمره داشته باشیم. باید مدرک داشته باشیم. باید شغل داشته باشیم. باید خانه داشته باشیم. باید حساب بانکی داشته باشیم. باید جایگاه اجتماعی داشته باشیم.
گویی تمام زندگی مسابقهای است که خط پایان آن در نقطهای قرار دارد که هرگز به آن نمیرسیم. هرچه جلوتر میرویم، مقصد نیز دورتر میشود. انسان، سالهای جوانی خود را صرف رسیدن به فردایی میکند که وقتی از راه میرسد، دیگر آن طراوت و شوق گذشته را ندارد. آنگاه مقصد تازهای پیدا میشود و دویدن از سر گرفته میشود.
شاید به همین دلیل است که بسیاری از مردم، در میانه زندگی، ناگهان احساس خستگی میکنند؛ خستگیای که نه از کار است و نه از عمر، بلکه از بیپایان بودن این تعقیب.
ما برای زندگی کردن میدویم، اما گاهی آنقدر میدویم که زندگی کردن را فراموش میکنیم. سالهاست که ذهنم درگیر پرسشی ساده است. «من کیستم؟» پرسشی که در ظاهر کوتاه است، اما هرچه بیشتر به آن فکر میکنم، پاسخ از من دورتر میشود.
من نامی دارم که از روز تولد بر من نهادهاند. اما نام من، خودِ من نیست. من شغلی دارم که سالهای بسیاری از عمرم را صرف آن کردهام. اما شغل نیز تمام حقیقت من نیست. من پدرم، همسرم، فرزندم، برادرم، دوستم. اما اینها همه نسبتهایی هستند که میان من و دیگران شکل گرفتهاند. اگر این عنوانها را از من بگیرند، آیا هنوز چیزی باقی میماند که بتوان آن را «من» نامید؟
گاهی به این فکر میکنم که اگر انسانی همه خاطرات خود را از دست بدهد، آیا همان انسان باقی میماند؟
اگر چهرهاش تغییر کند، اگر جسمش پیر شود، اگر تواناییهایش کاهش یابد، آیا باز هم همان کسی است که سالها پیش بوده است؟
ما در تمام عمر از «من» سخن میگوییم، اما کمتر میدانیم این «من» دقیقاً کجاست.
در مغز است؟ در قلب است؟ در حافظه است؟ در آگاهی است؟ یا در جایی فراتر از همه اینها؟
شاید یکی از دلایل آشفتگی انسان معاصر این باشد که بیشتر عمر خود را صرف شناخت جهان میکند، اما فرصت چندانی برای شناخت خویش ندارد. او قیمت زمین و طلا و ارز را میداند. از اخبار جهان باخبر است. از زندگی دیگران آگاهی دارد.
اما وقتی با خودش تنها میشود، پاسخی برای سادهترین پرسش زندگی ندارد: «من کیستم؟»
این ناآشنایی با خویشتن، بهایی سنگین دارد. زیرا انسانی که خود را نشناسد، به آسانی ارزش خود را با داشتههایش اشتباه میگیرد. داراییهایش را هویت خود میپندارد. مقامش را شخصیت خود میداند. و شهرتش را معنای زندگی خود تصور میکند.
در حالی که همه اینها میتوانند در یک لحظه از میان بروند.
سالها پیش جملهای خواندم که معنایش هرچه بیشتر میگذرد، روشنتر میشود. انسان چیزهای بسیاری را مالک میشود، اما در پایان، هیچکدام را با خود نمیبرد. واقعیت تلخ و در عین حال روشنی است. روزی فرا خواهد رسید که خانهها میمانند و صاحبانشان میروند. کتابخانهها میمانند و خوانندگانشان میروند. حسابهای بانکی میمانند و صاحبانشان میروند. حتی نام بسیاری از ما نیز پس از چند نسل در غبار فراموشی گم خواهد شد.
این سرنوشت مشترک همه انسانهاست. فقیر و غنی. مشهور و گمنام. پیروز و شکستخورده. همه در یک نقطه به هم میرسند.
مرگ. من از مرگ سخن میگویم، اما نه از سر ترس. مرگ برای من بیش از آنکه یک حادثه باشد، یک همراه است. همراهی خاموش که از نخستین روز زندگی در کنار هر انسانی قدم برمیدارد.
ما معمولاً تصور میکنیم مرگ در انتهای جاده ایستاده است. اما شاید حقیقت این باشد که از همان آغاز راه، در کنار ما حرکت میکند. با ما نفس میکشد. با ما پیر میشود. و روزی که زمانش فرا برسد، دست ما را میگیرد و از این جهان عبور میدهد.
آگاهی به این همراهی، زندگی را تلخ نمیکند. برعکس، به آن عمق میبخشد. زیرا وقتی انسان بداند فرصت او بینهایت نیست، قدر لحظهها را بیشتر میفهمد. بیشتر دوست میدارد. بیشتر میبخشد. کمتر کینه میورزد. و کمتر خود را گرفتار رقابتهای بیپایان میکند. شاید بزرگترین تفاوت میان «داشتن» و «بودن» همین باشد. داشتن به ما امنیت میدهد. اما بودن به ما معنا میدهد. داشتن میتواند زندگی را راحتتر کند. اما بودن است که زندگی را ارزشمند میکند.
هیچکس با داشتن خانهای بزرگ، انسانی بزرگ نمیشود. هیچکس با داشتن ثروتی فراوان، لزوماً آرامش پیدا نمیکند. هیچکس با داشتن قدرت بیشتر، الزاماً خوشبختتر نمیشود. آنچه سرنوشت انسان را تعیین میکند، بیش از آنکه داشتههای او باشد، کیفیت بودن اوست. اینکه چگونه زیسته است. چگونه دوست داشته است. چگونه رنج کشیده است. چگونه با دیگران رفتار کرده است.
و چگونه در برابر حقیقت ایستاده است. امروز جهان بیش از هر زمان دیگری ما را به داشتن دعوت میکند.
هر روز به ما میگویند بیشتر بخرید. بیشتر جمع کنید. بیشتر رقابت کنید. بیشتر به دست آورید. اما کمتر کسی از ما میپرسد:
آیا بیشتر فهمیدهای؟ آیا بیشتر مهربان شدهای؟ آیا بیشتر خودت را شناختهای؟ آیا بیشتر زندگی کردهای؟
شاید زمان آن رسیده باشد که در میان این هیاهوی بیپایان، اندکی درنگ کنیم. نه برای آنکه از تلاش دست بکشیم. نه برای آنکه رفاه و آسایش را بیارزش بدانیم. بلکه برای آنکه فراموش نکنیم انسان فقط برای داشتن آفریده نشده است. او برای بودن نیز آمده است. و چه بسا در پایان این سفر کوتاه، آنچه از ما به یادگار میماند نه آن چیزی باشد که داشتهایم، بلکه آن انسانی باشد که بودهایم.
شاید معنای زندگی نیز، در همین جمله کوتاه پنهان باشد: انسان سرانجام با داشتههایش شناخته نمیشود، با بودنش به یاد آورده میشود.
به قلم: حسن اسکندری نسب – بندرعباس
وکیل دادگستری و مشاور حقوقی
ساعت: ۱۱:۳۷ بعد از ظهر - ۱۴۰۵/۰۳/۲۹
بازدیدها: ۲۸






آخرین دیدگاهها